ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

  • ۰
  • ۰

یک روزنشست وکلی دعوایم کرد...

سراینکه چراهیچوقت به کسی نگفتم این قلب لعنتی دردمیکند...

سراینکه هروقت دردگرفته گفته ام دردش نقطه ایست و سرخودم شیره مالیده ام که یک عضله است...

بعدفوت محمد،نمیشد کسی به قلبش فکرکند...

که حرف قاف رامیشنود داغ دلش تازه میشودازنبودن محمدوازفوت ناگهانیش...

قلبم خیلی وقت است دردمیکند،سرهرچیزی که میشود دردمیکند...

عصبانی میشوم دردمیکند...

وقتی میشینم وغصه میخورم خیلی دردمیکند...

این نبایددردقلب باشد،یک عضله است که هی میگیرد ووقتی میگیردانقدر دردمیکند که باید مچاله شوم زیرپتو و چشمهایم رامحکم ببندم و به این فکرکنم که یک عضله است و نباید به مامان چیزی گفت...

امروزهم دردگرفت...

دارددردمیکند ومطمعنم بایدیک عضله باشد که گرفته است...

این یک عضله،خیلی وقت است دردمیکند...


پی نوشت:حالم خوب نیست...

بیخیالش


یاعلی...

  • ۹۴/۰۴/۲۶
  • یک عدد هِ جیمی...

نظرات (۲)

عید شما مبارک ها :)
ان شاالله همیشه سلامت باشی...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">