ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

رقعه ی اول...

هناس جانکم...

جان جانانم،

این اولین نامه ایست که توی این خانه برایت مینویسم...

چقدر از آخرین نامه ام میگذردوچقدرچیزهاتغییر کرده اند...

آن روزها یک نوجوان هفده ساله کنکوری بودم وحالا یک جوان هجده ساله ی دانشجو...

"ح"جانکم عروس شده ومن هم دارم مثلا برای تحصیل میروم دیارغربت...

همان شیراز خودمان ولی هرچه باشد دیارغربت است وازمامان وبابادور...

امروزساک ووسایلم رابستیم وجمش کردیم...

به همین زودی...

مامان هم مدام اشک توی چشامانش جمع میشود وگاهی اشکی میریزد...

هناس جانکم دیگروقت نوشتنم تمام شده و بایدمنتظرباشم وببینم کی فرصت میشود تا نامه دوم رابرایت بنویسم ..

تصدقت شوم،مبادا لبخندتراازلبانت پاک کنی که تمام جان منتویهمین لبخندهااست وجانم میرود بی لبخندت...

باید برومو نوید رقعهی دوم را میدهم...

زیر سایه یخداباشی جان جانانم...



یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
سه بار نوشتم و پاک کردم...
همین رابگویم که خوشحالم که این آدم ها توی زندگی ام هستند...
خوشحالم که دوست جانم هنوزهم همانیست که وقتی به دوستیمان فکرمیکنم میبینم خیلی بیشتراز خیلی دوستش دارم...
یا مثلا آن یکی که زنگ زده و گوشی راگرفته جلوی ضریح امام رضا و میگوید زنگ زدم سلام بدی...همین
یا مثلا آن یکی تر که عزیز عزیز عزیز است و وقتی من و "الف" نمیدانیم چکارکنیم و نصف شب اشک میریزیم بهش پیام بدم که میشود یک فول حافظ بگیری؟؟؟
و بهش میگویم"الف"گفته من فال حافظ بگیرم اما من گفتم تو خیلی خوبی و فالمان راتوبگیر و من و"الف" نیت میکنیم و میخندد و میگوید خیلی خوبه و نتیجه فال را نشانمان میدهد...
یا آن یکی تر که ازآنور دنیا هرروز باهم حرف میزنیم وآنقدری حواسش هست که از سلام کردنم حالم رابفهمد...
من همه ی این دوست هاراگذاشتم توی صندوقچه ای صندوقچه راگذاشتم توی بهترین جای دلم...
اعتراف میکنم که حسودم بهشان که اینقدر دوست داشتنی اند...: )
اینکه دارمشان ازبزرگترین هدیه های خداست : )

پی نوشت:دلم برای نوشتن تنگ شده ؟! :|

یاعلی...
  • یک عدد هِ جیمی...