ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰

رقعه ی سوم...

الان که دارم این هارا برایت مینویسم حال خوبی ندارم کلماتم  شاید بوی درد ودلتنگی بدهد پس برمن خرده نگیر

حالا بعد ازآن جمله ی دوست نداشتنی ام یک سلام دوست داشتنی به دوست داشتنی ترین هناس دنیا...

هناس جانکم

جان جانانم

حس زنانه ام به من میگوید داریم ازهم دور میشویم...

بگو که حس ام غلط است و یک دلشوره ی ساده ی زنانه است. بگو و خیالم را راحت کن وبگذار قبل تر ازقبل عاشقت باشم...

هناس جانکم اینجا دردِ دلتنگی زیاد است

ولی وقتی به این فکرمیکنم که هستی،دلم آرام میشود...

دارم آدم های اضافی ودوست نداشتنی زندگی ام را کم میکنم و ازخودم دورشان میکنم...

سخت ترینش "الف" بود

بدت نیاید ها،ولی فقط اپسیلونی از تو کتمر دوستش داشتم اما ترجیح دادم از زندگیم پاکش کنم...

آخرهمه ی حرف هایمان یک چیزی بود،دعوا و بعدش قلب دردمن،همه ی آن دوست بودنمان وصمیمی بودنمان به ضرر من بود فقط و دردش را من میکشیدم و ترجیح دادم همه ی خوبی های بینمان و همه ی علاقه ام به صدایش را وهمه ی اتفاقات خوب زنذگیمان را کنار بگذارم وشب وقتی ازتولد آمدیم گفتم که باید تمام شود همه چیز و قبول کرد...راحت قبول کردچون نگران قلبم بود...

هناس جانکم تمام شدن آن رابطه ی دوست داشتنی من و"الف" هرچقدر سخت بود وهنوزهم هست ولی یک تصمیم درست بود.یک تصمیمی که لااقل دل من آرام است وهمین برایم بس است...

از"الف" بگذریم...

مثل همیشه من دارم حرف میزنم،حواست هست؟

خودت خوبی؟

اوضاع زندگی بدون مَنَت خوب است؟

کاروبارت به راه است؟

توکه مثل من دلتنگی امانت را نبریده؟لااقل خطی،نامه ای،عکسی،خبری،بی انصاف...

همه ی این حرف هارا فراموش کن

بعد ازمدت ها آمدن ونامه نوشتن دارم چه چیزهایی میگویم ها...

همین رابگویم که دلتنگ و دل نگرانم...

دل نگرانی ام بعضی وقت ها خیلی اذیت کننده است ولی دارم باهاش میسازم و به زور تحملش میکنم...

مامان وقتی زنگ میزند آنقدری صدایم را خوشحال میکنم که تمام وقت حرف زدنمان را سعی میکنیم بخندیم...

خانه ی جدید انگار برای مامان خیلی دوست داشتنی است.وقتی ازآن حرف میزنیم و برایم تعریف میکند ازصدایش میشود فهمید که دلش آنجاهم آرام است.مثل خانه ی قبلیمان که تمام اتفاقات خوب ومهیج زندگیمان توی آن افتاد...

مدرسه رفتن من،شاگرداول شدن هرساله ی "ح"جانکم ،پزشکی قبول شدن "ح"جانکم ،عروس شدن "ح" جانکم، دانشگاه من،و کلی چیزهای دیگر و حالا مامان خوشحال است که خانه اش روبروی خانه ی دختر بزرگش است و نگرانی مامان برای "ح" جانکم کمتر شده و حالا خیلی ازمواقعی که بابا اداره است ومن هم توی این شهر، تنها نیست...

سخن را کوتاه کنم هناس جانکم...

روزهای خوب ودوست داشتنی ایست و دلتنگی و دلنگرانی هم گوشه ی این روزها هست که باید باآن کناربیایم...

پرحرفی ام وقتت را میگیرد وازاین شرمسارم...

هناسم،مراقب خودت ودل مهربانت باش و تمام تمرکزت روی کارهای خودت باشد

یکوقت نبینم که مشغول فکر کردن به من باشی و ازکارت بیفتی...

دوستت دارم...

قربانت:حانیه

اواخرآبان یک هزار وسیصدونودو چهار...


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۲
  • ۰

رقعه ی دوم...

هناس جانکم

جان جانانم

یک ماه است که ازهم بی خبریم واین یک ماه چه هاکه برمانگذشت

همه را سرفرصت برایت خواهم گفت اما

یک تصمیم گرفتم

همین الان این تصمیم راگرفتم که

دیگرنیایم که برگردم

روز برگشت که میشود ازصبحش جدای ازمامان خودم مینشینم وعزا میگیرم واشک هایم یکی یکی میایندپایین

پس دیگرنمی آیم...

فراق کشیدن بهترازآمدن ودلتنگی قبل ازرفتن است...

قربانت:حانیه

به وقت دلتنگی...


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...