ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰
میدونی؟!
یه حسِ نابه
یه حسی که حتی نمی دونم چجوریه،
گاهی قلقکم میده و همون موقس که به ناباوریم اضافه میشه

اینکه بالاخره به یکی از آرزوهای فوق العادم دارم می رسم،کمتر از دو روز دیگه،با یه پروازی که حتی نمی دونم چندساعتس...
تصورش و نمی کردم به این زودیا اتفاق بیفته ودعاهامو خداشنیده باشه ومهرِ تاییدشونو بزنه وبگه حانیه،دیدی بدونِ غرولند هم میشه به آرزوهای باورنکردنیت برسی...

ساکم کم کم داره بسته میشه وفکر می کنم هنوز خوابم...
هیچ برنامه ای برای اونجا ندارم،هیچ چیزی آماده نکردم برای گفتن
حتی لیستی از اسم های اونایی که بهم گفتن ومیخوام اسم تک تکشون رو بگم رو هم ننوشتم...

نمی دونم چجوری بنویسم و چیا بگم که حسِ ذوق گونمو برسونم...

ولی به یکی از قشنگ ترین آرزوهام رسیدم...:)




حانیه رحمانی
31مردادِ1395 :)

یاعلی...


*.بچسپد به ایمیل هایی که برای شاهین است...
  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
این سر شلوغیات،این نبودنات،این کم بودنات،
اینکه دیگه عینِ قبلا نمیشه بشینیم و یه دلِ سیر حرف بزنیم و مسخره بازی در بیاریم و تو حرفایِ جدیِ منو جدی نگیری و...
اینا همش درد داره برای منی که لحظه لحظه ی دوست بودنمون رو عاشق شدم و تو دلبری کردی...

عروس شدنت،کلی ذوق داره شاید،کلی حسِ خوب داره شاید،
ولی یه بغضِ گنده ای که نمی دونی از شادیه یا از غم که شک دارم از غم باشه میاره رو گلویِ رفیقات که رفیقشون دیگه شده خانمِ خونه و هر کاریم کنن نمیشه که کاملِ کامل عین قبل بشه همه چی...

منو ببخش که انقدر روزهایِ پراسترسِتو غمگین میکنم شاید گاهی،ولی تو خودت که میدونی توی بهترین جزءهای دعامی...:)

خوشبخت ترین شی زینب ساداتِ جانِ جانِ جان...:)


*.بچسپد به نامه هایِ یهوییِ قبل از مراسمِ عروسی اش... :)

یاعلی...
  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

بویِ خوبِ خونه...

بعد از 22 روز...:)




یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
این پست باید یه جور دعوت نامه باشه ولی خب،من که دعوت نامه بلد نیستم و تنها دعوتی که کردم برای روز مهندسِ سالِ93 بود که برای دومادمون جشن گرفتم و دعوتش کردم و با کلی ذوق دادم رو کیکشو بنویسن که:داماد جانِ مهندس،روزت مبارک،
که از بدِ روزگار،زنِ انگاری بد شنیده و نوشته:داماد جان،تولدت مبارک:|||
حالا روزِ مهندس 5 اسفنده و تولدِ دومادِ ماکیه؟!18 ِ مهر...
بنده با این شاهکار،وسط جشنه روبه رو شدم و هیچ راهی نبود برای خاکی بر سر کردن و باید همون کیک رو میبردم و میذاشتم جلوی حضرتِ داماد،و با شرمسااریِ تمام بگم این اصلا تقصیر من نیست و از این حرفا،
هیچی دیگه،با لبخندی ژکوند مانند رفتم و کیک رو گذاشتم جلوشون و گفتم زنه بد شنید دیگه،حالا خدارو شکرحضرتِ داماد هنوز تو حالتِ سوپرایزیِ خود مونده بود و گفت عیبی نداره و همه خندیدیم و از این حرفا،
حالا این هارو برا چی گفتم؟!برا این گفتم که تنها پیامی که برا دعوتِ کسی فرستادم همین پیام بود که به دامادجان دادم با این متن که:خوشحال میشم امروز عصر تشریف بیارین خونمون...(یه همچین چیزی)و بعد از 6ساعت نشستن سرکلاسِ فیزیک رفتم و مشغولِ آماده سازیِ سوپرایز شدم...
پس ازم انتظار نداشته باشید که بلد باشم خوب دعوت کنم ازتون،

ولی میخوام دعوت کنم از شما بلاگرهای عزیز که تو گروهِ تلگرامیمون که به مدیریتِ آقای مربع هست بیاین و شمام به جمعِ بشدت باحالمون بپیوندین و اگر باحالین باحال ترش کنین...

کلا همینو بگم که کلِِ این تقریبا9ماهی که با همیم باهم بمون خوش گذشته و کلی هم جوِ صمیمی ای داره...



*.اگر دوست داشتین بیاین،آیدیِ تلگرامتون رو(به صورت خصوصی البته:دی) برامون بذارین تا لینکِ گروه رو بهتون بدیم...



و من اللهِ توفیقاتِ روز افزون:دی


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...