ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

شما دستِ دعاشین،من چشمِ امید دارم به استجابتش ...

کلمات کلیدی
  • ۰
  • ۰

روزشمار تولد.

دیشب نوشتم دارم به تولدم نزدیک می شوم و بیشتر از اینکه افسردگی افزایش سن و سال بگیرم، میترسم.

نوشتم همیشه فکر میکردم آدم که به این سن برسد خیلی بزرگ است و من دارم به خیلی بزرگ شدن میرسم، در صورتی که هنوز سر خوردن روی سرامیک همانقدر برایم جذاب است که جیغ زدن از سر هیجان در یک شهر بازی...

تولدم نزدیک است، اعداد روزشمارم خیلی پررنگ شده اند و من هنوز خیلی کارهای نکرده دارم...

 

 

یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

منتور شدم :))

خب حانیه خانم!

بالاخره اولین تجربه منتوریت رو پشت سر گذاشتی،

بقیه ش چیه؟!

 

 

 

یا علی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

یک وقت هایی به این فکر میکنم همسایه دیوار به دیوار دفترمان (با توجه به پوست پیازی بودن دیوارهای اینجا) به ما میخندد.

آواز خواندنمان رو میشنود، حرف های ریز ریز مان را میشنود.

به چرت و پرت هایمان بلند بلند میخندیم و به این فکر میکنم چقدر به اسکل بودنمان میخندد.

حالا میم.ز که آمده و اینجا مشغول شده، وقتی صبح ها میاید دفترمان و مینشینیم به حرف زدن و چای خوردن، هی حرف های گاهی جدی میزنیم و من مدام به این فکر میکنم این همسایه بغلی دفترمان چقدر دارد به ما میخندد.

میم.ز آنقدر پر انرژی (از لحاظ دایره واژگان انتخاب شده) وارد میشود و صحبت میکند که امروز وقتی داشت میرفت و میگفت روز خوبی داشته باشی، یهو به فکرم آمد که همسایه دیوار به دیوار دفترمان باز دارد به ما میخند. فکر کن، مثلا بگوید اینها چه دل خجسته ای دارند، چقدر خوشحالند یا یک چیز شبیه به این.

شاید هم مثلا بگوید چقدر اینها دارند جوانی میکنند(!!!)، چقدر دنیایشان بچه گانه است و فکر کند مثلا ما خیلی دلمان خوش است.

ولی، فارغ از همه اینها، من خیلی به این فکر میکنم که همسایه دیوار به دیوار دفتر ما، خسته شده است، از بس که صدای ما را میشنود، خندیدن ما را میشنود و کنار آن، گاهی جیغ و داد ما را میشنود.

 

 

یا علی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

تابحال از قطع همکاری همکارتون از شرکت، اشکتان در آمده؟ قلبتان فشرده شده؟

این اتفاق برای من افتاد، وقتی فهمیدم همکار خیلی خوبم، که از من کوچیکتر هم بود، قطع همکاری کرده که به کارهای دانشگاهش برسد. میم شین نه تنها همکارم که یک دوست خیلی خوب و قابل اعتماد بود، یک همکار که علاوه بر جو خوب و صمیمی ای که ایجاد میکرد، میتوانست اعتماد به نفسم را هی بالا و بالا تر ببرد، همکاری که توانایی هایم را بولد میکرد و کنار اشتباهاتم رفاقت میگذاشت و کمکم میکرد.

شاید هم غلو شده باشد، نمیدانم، ولی واقعا چیزهای خوبی ازش یاد گرفتم. انسانیت، تعهد، صمیمیت...

الان که دارم مینویسم، غمگین شده از تصمیمش هستم و دارد برای تولدم تصمیمش را شرح میدهد.

لینکدینش را روی سیستمم به مدت 24 ساعت باز کند تا من فضولی هایم را بکنم :)) هدیه تولد انقدر جذاب ندیده بودم. حالا بیچاره نمیداند که قبل از خارج شدن از لینکدینش که روی سیستمم باز بود، فضولی هایم را کرده ام. (خدا من را ببخشد، یادم باشد توی گزارش امشبم بنویسم که هر چه کردم نتوانستم جلوی فضولی ام را بگیرم.

خلاصه که، معلوم نیست همکارهای جدیدمان چه کسانی باشند، ولی امیدوارم میم شین به هر جا میخواهد برسد، قطعا و محکم میگویم که او لیاقتش را دارد.

 

 

یا علی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

کسی هنوز اینجا هست که بخواند؟!

کسی آیا مانده اینجا؟!

 

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

باید بیایم و بنویسم، هرچه زود تر، هر چه بیشتر...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

توییتر را دی اکتیو کردم، توی کانالم نمینویسم و فعلا برنامه ای برای اینستاگرامم ندارم.

مدام میخواهم توی کانال چیزی بنویسم ولی انگاری دارم تمرین زود ننوشتن میکنم، آدم که کانال داشته باشد سریع نسبت به هر چیزی میتواند واکنش نشان دهد.

در دسترس ترین حالت ممکن همین کانال و توییتر است که فعلا بستمشان. حوصله اظهار نظر کردن ندارم، حوصله خوانده شدن ندارم، حوصله واکنش نشان دادن هم ندارم...

افسردگی فضای مجازیست؟

هر چه هست چیز خوبیست...

امروز عکس استاد رستگاری را در اینترنت دیدم، اسم خودم را سرچ کردم ببینم چندتا عکس از من هست، بود، کم بود ولی به اندازه ای بود که به استاد رستگاری بگویم که توی اینترنت هم میشود پیدایم کرد...

 

من دارم چرت و پرت میگویم،

پروژه ام مانده به امان خدا که ای کاش تمام شود همین هفته...

ان شاالله خدا خودش کمک کند...

 

 

 

یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

میخوام اینجا بنویسم که حانیه خانم، کمتر از یک ماه دیگه، این فشاری که روت هست برداشته شده و فشار ها و دغدغه ها و چالش های دیگه ای اومدن و جاشون رو به این چالش دادن. همونجور که همکارت خانم صاد مدام بهت میگه این روزها: بعدا میبینی آسون ترین چالشی که جلوت بوده، انجام این پروژه بوده، هر چند خودت هم میدونی، دیدی، مثل چالش های قبلی که چه خوب، چه بد، گذشتن و تموم شدن و چی بهتر از این که میگذرن و تموم میشن، هر چند میدونی که سخت تر از اون ها پیش روته...

 

 

یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۱
  • ۰

امروز صبح رفتیم ساحل،

یعنی ر.صاد چند روز پیش ازم خواست برویم ساحل، من صبحش خواب ماندم و البته نمیدانستم برنامه ش قطعی ست.

ولی قول امروز را بهش دادم و دیشب پیام داد و هماهنگ کردیم امروز سحر بیاید دنبالم و برویم ساحل.

ساعت 5.45 از خانه زدم بیرون، ر ساختمان قفل بود، هر دو تا در و من کلید همراهم نبود. به ناچار در منزل نگهبان را زدم و همسر آبستنش آمد در را باز کرد.

سوار ماشین شدم بی آنکه بدانم مقصد کدام ساحل است. رفتیم، دقیقا آن ساحلی که جدید بود و هنوز افتتاح نشده و من میدیدم دختری که همشهری من بود، هر غروب از آنجا توییت میزند.

همان ساحلی که هی دوست داشتم آنجا بروم. آن بلوار ساحلی تا وسط دریا میرفت، خاکی، سنگی ولی بکر و هنوز دست بشر برای گند زدن بهش نرسیده.

از ماشین که پیاده شدیم سرما دوید زیر پوستم، هوای اینجا تازه سرد شده ولی انتظار این حجم از سرما را نداشتم. صبح ر.صاد قبل از راه افتادن پیام داد که: هوا سرده، بپوشون خودت رو، و من به برداشتن یک سوعی شرت بسنده کردم.

رفتیم، ایستادیم روی سنگ ها، دریای بیکران روبرو بود، خورشید روبرو بود و طلوع داشت شروع میشد.

باور نکردنی بود، تابحال انقدر تمیز و انقدر بکر طلوع را ندیده بودم. خورشیدِ کوچک آرام آرام میامد بالا و بزرگ و بزرگتر میشد. آسمان از نارنجی به آبی کمرنگ تغییر رنگ میداد و خورشید داشت زرد میشد.

باورم نمیشد، این حجم از زیبایی را نمیفهمیدم، دریای بیکران محشر بود، طلوع محشر بود، امواج دریا محشر بودند و همه این ها را من نمیفهمیدم و هی به ر.صاد میگفتم خیلی زیباست، خیلی زیباست...

خدایا! این حجم از زیبایی را من نمیفهمم، مثل این حجم از بزرگی و عظمت تو را، تو بزرگی و منِ کوچک را از آغوش بزرگ خودت رها مکن.

 

 

 

یاعلی...

 

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۱
  • ۰

اولین هفته ای بود که توی خوابگاه بودم، اولین آخر هفته. با هم اتاقی ها تازه خوب داشتیم دوست میشدیم، شقایق یک بسته تخم مرغ آورده بود با خودش، ما هم که آنگول بودیم، صبحانه های سلف رو میگرفتیم هفته اول و هرکدام چند تخم داشتیم، جمعه ها ناهار و شام نداشتیم، تصمیم گرفتیم شام تخم مرغ بخوریم. تخم مرغ های سالم را پختیم و خوردیم ولی چشمتان روز بد نبیند، تخم مرغ ها را برای شام خوردیم، یکهو نصف شب دیدم باید از خواب بیدار شد، دلم هم میخورد، یکی دستش را کرده بود توی معده ام، هی دستش را میچرخاند و من سرم را برده بودم توی سطل آشغال توی راهرو و تا میتوانستم دل و روده ام را بالا میاوردم.

من چه کسی را میشناختم که درمانگاه بلد باشد؟ فقط فرزانه را.

نصف شب توی تاریکی خوابگاه رفتم بالای سر فرزانه و فقط توانستم بگویم باید برم درمانگاه و باز با سرعت خودم را رساندم به نزدیک ترین سطل آشغال.

با فرزانه رفتیم درمانگاه، از ماشین که پیاده شدیم فقط فرصت داشتم سرم را ببرم توی جدول کنار خیابان...

از ان شب دیگر هر وقت تخم مرغ میدیدم عوق میزدم. دو سال توی خوابگاه هر وقت کسی تخم مرغ میخورد ازش دور میشدم تا چند ساعت که بوی تخم مرغی که پیچیده برود، کم شود.

وقتی مهمان شدم و آمدم اینجا، کم کم مامان از عوق زدن هام کم کرد، شاید ماهی، دو ماهی یکبار یک وعده تخم مرغ بخورم ولی هنوز آن بالا آوردن ها، آن سختی اولین مریضی تنهایی خوابگاه میاید جلوی چشم هایم، دستش را فرو میبرد توی گلویم، خودش را میرساند به معده ام و هی هم میزند و هی هم میزند...

حالا امشب بابا هوس تخم مرغ کرده، مامان تخم مرغ را پخته، با مخلفات گذاشته جلویش، بابا دارد تخم مرغ میخورد، چشمم را از تخم مرغ میگیرم ولی یکی دست کرده توی گلویم، دستش را رسانده به دلم و هی دستش را هم میزند، هی هم میزند...

  • یک عدد هِ جیمی...