ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

  • ۰
  • ۰

حلال کنید...

ما بار و بندیلمونو جمع کردیم و رفتیم یه خونه ی جدید...


taranom244.blog.ir



اونجا راحت ترم،شاید...


خدانگهدار و

یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

دردِ دل ...

می دونی؟!

دلم هیچ نمیخواد نداشته باشمش،دلم نمیخواد کم داشته باشمش،

دلم نمیخواد اینجوری داشته باشمش،

زینب ساداتو میگم...




یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

شاید باورتون نشه،

ولی نشستم سرِکلاسِ آزِ کامپیوتری که سرور پارسال حالِ آدم رو بهم میزد،

اما اینبار دیگه نه سرورِ حال بهم زن هست،نه اون درسهای حال بهم زنش...

اینبار با ذوق میشینم سرِ کلاسی که استادش سرور نیست و روز میشمرم که یکشنبه ها بیاد و این کلاس شروع شه...



پی نوشت:راستی،اینجا جدیدا سیستماش اینترنت داره و دارم با سیستمِ اینجا پست میذارم:دی


*.بچسپد به هشتگِ دلخوشیها کم نیست...



یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

رقعه ی یازدهم...

آنقدر جوابِ نامه ندادی که دیگر پشیمان شدم از نامه نوشتن،

نامه های قبلی راهم خواهم سوزاند،

به زودی،

وقتی که با خودم کنار آمدم...

خدانگهدارت


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

رقعه ی دهم...

جانِ جانانم سلام...

می دانم بی معرفتیست بعد از یک ماه خوش گذرانی و مسافرت و زیارت آمدم سراغت و دارم برایت مینویسم،اما این را خوب میدانم که تو آنقدر بزرگ ومهربانی که من را و سرِ شلوغم را می فهمی...

تویِ تمامِ این یک ماه و چند روز جایت حسابی خالی بود،آنقدر که بعضی وقت ها دعا می کردم که ای کاش بودی،

که ای کاش بودی و تمام میشد این دوریِ مزحرفی که دیدارِ تو را غیر ممکن ساخته...

هرجایی که رفتم،تو را از خخدا خواستم،خواستم که تمام شود این دوری و نبودِ هیچکداممان برای هم و برسیم به آن آرامشی که قولش را از خدا گرفته ایم...

هناس جانکم...

کاش بودی و می دیدی موقعِ رسیدن به آرزویم چقدر بهت زده و خوشحال بودم...

آنقدر خوشحال بودم که دلم نمی آمد جلویِ چشمِ آقا گریه کنم و آقا اشک هایم را ببیند،
برای همین هرکجا که رفتم؛با تبسم حرف هایم را زدم و زیارت کردم...

جایت خالی،یک بار باید دستِ هم را بگیریم و برویم محضرِ آقا،برویم بگوییم ممنون از لطفتان آقا که ما انقدر خوشبختیم...


جانِ جانان،نمی دانی موقعِ رفتن پیشِ آقا چقدر آدم آرامش دارد...

مثلِ یک خواب گذشت...

همانقدر سریع و باور نکردنی...


هناسم...

منتظر آن روزی هستم که باهم بایستیم روبرو آیینه ی جلوی ایوانِ طلایِ حضرتِ امیر...

پس با امیدِ آن روزِ قشنگ...


خدانگهدارت گلِ زیبایِ من...

آنکس که تو را زندگیِ خودش می داند:

حانیه...


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

سرزمینِ عشق...

و بالاخره،

کربلا...:)



یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
میدونی؟!
یه حسِ نابه
یه حسی که حتی نمی دونم چجوریه،
گاهی قلقکم میده و همون موقس که به ناباوریم اضافه میشه

اینکه بالاخره به یکی از آرزوهای فوق العادم دارم می رسم،کمتر از دو روز دیگه،با یه پروازی که حتی نمی دونم چندساعتس...
تصورش و نمی کردم به این زودیا اتفاق بیفته ودعاهامو خداشنیده باشه ومهرِ تاییدشونو بزنه وبگه حانیه،دیدی بدونِ غرولند هم میشه به آرزوهای باورنکردنیت برسی...

ساکم کم کم داره بسته میشه وفکر می کنم هنوز خوابم...
هیچ برنامه ای برای اونجا ندارم،هیچ چیزی آماده نکردم برای گفتن
حتی لیستی از اسم های اونایی که بهم گفتن ومیخوام اسم تک تکشون رو بگم رو هم ننوشتم...

نمی دونم چجوری بنویسم و چیا بگم که حسِ ذوق گونمو برسونم...

ولی به یکی از قشنگ ترین آرزوهام رسیدم...:)




حانیه رحمانی
31مردادِ1395 :)

یاعلی...


*.بچسپد به ایمیل هایی که برای شاهین است...
  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
این سر شلوغیات،این نبودنات،این کم بودنات،
اینکه دیگه عینِ قبلا نمیشه بشینیم و یه دلِ سیر حرف بزنیم و مسخره بازی در بیاریم و تو حرفایِ جدیِ منو جدی نگیری و...
اینا همش درد داره برای منی که لحظه لحظه ی دوست بودنمون رو عاشق شدم و تو دلبری کردی...

عروس شدنت،کلی ذوق داره شاید،کلی حسِ خوب داره شاید،
ولی یه بغضِ گنده ای که نمی دونی از شادیه یا از غم که شک دارم از غم باشه میاره رو گلویِ رفیقات که رفیقشون دیگه شده خانمِ خونه و هر کاریم کنن نمیشه که کاملِ کامل عین قبل بشه همه چی...

منو ببخش که انقدر روزهایِ پراسترسِتو غمگین میکنم شاید گاهی،ولی تو خودت که میدونی توی بهترین جزءهای دعامی...:)

خوشبخت ترین شی زینب ساداتِ جانِ جانِ جان...:)


*.بچسپد به نامه هایِ یهوییِ قبل از مراسمِ عروسی اش... :)

یاعلی...
  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

بویِ خوبِ خونه...

بعد از 22 روز...:)




یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
این پست باید یه جور دعوت نامه باشه ولی خب،من که دعوت نامه بلد نیستم و تنها دعوتی که کردم برای روز مهندسِ سالِ93 بود که برای دومادمون جشن گرفتم و دعوتش کردم و با کلی ذوق دادم رو کیکشو بنویسن که:داماد جانِ مهندس،روزت مبارک،
که از بدِ روزگار،زنِ انگاری بد شنیده و نوشته:داماد جان،تولدت مبارک:|||
حالا روزِ مهندس 5 اسفنده و تولدِ دومادِ ماکیه؟!18 ِ مهر...
بنده با این شاهکار،وسط جشنه روبه رو شدم و هیچ راهی نبود برای خاکی بر سر کردن و باید همون کیک رو میبردم و میذاشتم جلوی حضرتِ داماد،و با شرمسااریِ تمام بگم این اصلا تقصیر من نیست و از این حرفا،
هیچی دیگه،با لبخندی ژکوند مانند رفتم و کیک رو گذاشتم جلوشون و گفتم زنه بد شنید دیگه،حالا خدارو شکرحضرتِ داماد هنوز تو حالتِ سوپرایزیِ خود مونده بود و گفت عیبی نداره و همه خندیدیم و از این حرفا،
حالا این هارو برا چی گفتم؟!برا این گفتم که تنها پیامی که برا دعوتِ کسی فرستادم همین پیام بود که به دامادجان دادم با این متن که:خوشحال میشم امروز عصر تشریف بیارین خونمون...(یه همچین چیزی)و بعد از 6ساعت نشستن سرکلاسِ فیزیک رفتم و مشغولِ آماده سازیِ سوپرایز شدم...
پس ازم انتظار نداشته باشید که بلد باشم خوب دعوت کنم ازتون،

ولی میخوام دعوت کنم از شما بلاگرهای عزیز که تو گروهِ تلگرامیمون که به مدیریتِ آقای مربع هست بیاین و شمام به جمعِ بشدت باحالمون بپیوندین و اگر باحالین باحال ترش کنین...

کلا همینو بگم که کلِِ این تقریبا9ماهی که با همیم باهم بمون خوش گذشته و کلی هم جوِ صمیمی ای داره...



*.اگر دوست داشتین بیاین،آیدیِ تلگرامتون رو(به صورت خصوصی البته:دی) برامون بذارین تا لینکِ گروه رو بهتون بدیم...



و من اللهِ توفیقاتِ روز افزون:دی


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...