ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

  • ۰
  • ۰

حس می‌کنم هیچوقت اینقدر به درسام علاقه مند نبودم٬ حتی موقع حسابان خوندن شاید٬ آخه همه میدونن من چقدر عاشق حسابان و جبرمجموعه ها و اینا بودم.

داشتم میگفتم٬ علاقه خاصی به درسام پیدا کردم٬ مدام منتظرم یه فرصت خوب پیش بیاد و شروع کتم به خوندن و وقتی نمی‌خونم عصبی ام. البته خب میشه استرس درس های تلمبار شده رو هم گذاشت کنارش.

من هیچوقت بلد نبودم با لذت درس بخونم٬ شاید الان دومین ترمه که دارم تجربه‌ش می‌کنم ولی چیز خوبیه :)

گاهی هم زیاد کتاب های غیر درسی می‌خونم٬ رفت و برگشت از بیابون( همون دانشگاه اینجا) و قبل از خواب هم. ولی خب بعضی وقتا تنبلیم میشه و میزنم زیرش و تا چند روز نمیخونم...

خلاصه که٬ خوندن برام جذاب شده٬ امیدوارم برای شما هم باشه :)


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

به نامِ خدا...

سلام

شروع کنیم باز اینجا؟!:)




یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

حلال کنید...

ما بار و بندیلمونو جمع کردیم و رفتیم یه خونه ی جدید...


taranom244.blog.ir



اونجا راحت ترم،شاید...


خدانگهدار و

یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

دردِ دل ...

می دونی؟!

دلم هیچ نمیخواد نداشته باشمش،دلم نمیخواد کم داشته باشمش،

دلم نمیخواد اینجوری داشته باشمش،

زینب ساداتو میگم...




یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

شاید باورتون نشه،

ولی نشستم سرِکلاسِ آزِ کامپیوتری که سرور پارسال حالِ آدم رو بهم میزد،

اما اینبار دیگه نه سرورِ حال بهم زن هست،نه اون درسهای حال بهم زنش...

اینبار با ذوق میشینم سرِ کلاسی که استادش سرور نیست و روز میشمرم که یکشنبه ها بیاد و این کلاس شروع شه...



پی نوشت:راستی،اینجا جدیدا سیستماش اینترنت داره و دارم با سیستمِ اینجا پست میذارم:دی


*.بچسپد به هشتگِ دلخوشیها کم نیست...



یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

رقعه ی یازدهم...

آنقدر جوابِ نامه ندادی که دیگر پشیمان شدم از نامه نوشتن،

نامه های قبلی راهم خواهم سوزاند،

به زودی،

وقتی که با خودم کنار آمدم...

خدانگهدارت


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

رقعه ی دهم...

جانِ جانانم سلام...

می دانم بی معرفتیست بعد از یک ماه خوش گذرانی و مسافرت و زیارت آمدم سراغت و دارم برایت مینویسم،اما این را خوب میدانم که تو آنقدر بزرگ ومهربانی که من را و سرِ شلوغم را می فهمی...

تویِ تمامِ این یک ماه و چند روز جایت حسابی خالی بود،آنقدر که بعضی وقت ها دعا می کردم که ای کاش بودی،

که ای کاش بودی و تمام میشد این دوریِ مزحرفی که دیدارِ تو را غیر ممکن ساخته...

هرجایی که رفتم،تو را از خخدا خواستم،خواستم که تمام شود این دوری و نبودِ هیچکداممان برای هم و برسیم به آن آرامشی که قولش را از خدا گرفته ایم...

هناس جانکم...

کاش بودی و می دیدی موقعِ رسیدن به آرزویم چقدر بهت زده و خوشحال بودم...

آنقدر خوشحال بودم که دلم نمی آمد جلویِ چشمِ آقا گریه کنم و آقا اشک هایم را ببیند،
برای همین هرکجا که رفتم؛با تبسم حرف هایم را زدم و زیارت کردم...

جایت خالی،یک بار باید دستِ هم را بگیریم و برویم محضرِ آقا،برویم بگوییم ممنون از لطفتان آقا که ما انقدر خوشبختیم...


جانِ جانان،نمی دانی موقعِ رفتن پیشِ آقا چقدر آدم آرامش دارد...

مثلِ یک خواب گذشت...

همانقدر سریع و باور نکردنی...


هناسم...

منتظر آن روزی هستم که باهم بایستیم روبرو آیینه ی جلوی ایوانِ طلایِ حضرتِ امیر...

پس با امیدِ آن روزِ قشنگ...


خدانگهدارت گلِ زیبایِ من...

آنکس که تو را زندگیِ خودش می داند:

حانیه...


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

سرزمینِ عشق...

و بالاخره،

کربلا...:)



یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
میدونی؟!
یه حسِ نابه
یه حسی که حتی نمی دونم چجوریه،
گاهی قلقکم میده و همون موقس که به ناباوریم اضافه میشه

اینکه بالاخره به یکی از آرزوهای فوق العادم دارم می رسم،کمتر از دو روز دیگه،با یه پروازی که حتی نمی دونم چندساعتس...
تصورش و نمی کردم به این زودیا اتفاق بیفته ودعاهامو خداشنیده باشه ومهرِ تاییدشونو بزنه وبگه حانیه،دیدی بدونِ غرولند هم میشه به آرزوهای باورنکردنیت برسی...

ساکم کم کم داره بسته میشه وفکر می کنم هنوز خوابم...
هیچ برنامه ای برای اونجا ندارم،هیچ چیزی آماده نکردم برای گفتن
حتی لیستی از اسم های اونایی که بهم گفتن ومیخوام اسم تک تکشون رو بگم رو هم ننوشتم...

نمی دونم چجوری بنویسم و چیا بگم که حسِ ذوق گونمو برسونم...

ولی به یکی از قشنگ ترین آرزوهام رسیدم...:)




حانیه رحمانی
31مردادِ1395 :)

یاعلی...


*.بچسپد به ایمیل هایی که برای شاهین است...
  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
این سر شلوغیات،این نبودنات،این کم بودنات،
اینکه دیگه عینِ قبلا نمیشه بشینیم و یه دلِ سیر حرف بزنیم و مسخره بازی در بیاریم و تو حرفایِ جدیِ منو جدی نگیری و...
اینا همش درد داره برای منی که لحظه لحظه ی دوست بودنمون رو عاشق شدم و تو دلبری کردی...

عروس شدنت،کلی ذوق داره شاید،کلی حسِ خوب داره شاید،
ولی یه بغضِ گنده ای که نمی دونی از شادیه یا از غم که شک دارم از غم باشه میاره رو گلویِ رفیقات که رفیقشون دیگه شده خانمِ خونه و هر کاریم کنن نمیشه که کاملِ کامل عین قبل بشه همه چی...

منو ببخش که انقدر روزهایِ پراسترسِتو غمگین میکنم شاید گاهی،ولی تو خودت که میدونی توی بهترین جزءهای دعامی...:)

خوشبخت ترین شی زینب ساداتِ جانِ جانِ جان...:)


*.بچسپد به نامه هایِ یهوییِ قبل از مراسمِ عروسی اش... :)

یاعلی...
  • یک عدد هِ جیمی...