ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۱
  • ۰
کلی ننوشتم و پاکش کردم...
فقط بگم که
پاییز1394تموم تلاشم این بود یادبگیرم که مستقل شم
حالا حساب کنید خودتون یکی که به شدت به جمع خوانوده ی4 نفرش وابسته بودبیاد یک جایی که تقریبا هیچکی رو نداره و زندگی کنه...
سخت...سخت...سخت
سخت ترازهمش اونجاهاییه که من حالم بد میشه و باید بریم درمونگاه و باز هم سرم...
داریم بزرگ میشیم و این چیزی بود که دنبالش بودم:)

فردا،آخرین روز پاییز،تولد قمری من :)
باید بریم آزمایشگاه...

دعامون کنید

یاعلی...
  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

بایدبگم که توی تموم روزهای زندگیم،تمامش که نه، بیشتر روزهای زندگیم دوست داشتم یک بچه ی منزوی و آروم و درس خون باشم

اما نه تنها منزوی و آروم نبودم بلکه کم مونده بود که از دیوار راست هم برم بالا

درسخون هم نبودم و بخاطر تذکرهای مامانم فقط مجبور بودم درس بخونم و همین رتبه ی به درد نخورم رو(!!!)(باید بگم دوستش دارم:دی)باکمک تذکرهای مامانم گرفتم بس که میگفت:حانیه درس بخون،حانیه مامان درست مونده،حانیه مامانم کی میخوای اینارو بخونی آخه؟ و...

ازاینکه الان این حانیه ام خوشحالم،اینکه دوست داشتم منزوی باشم و نمیتونم  هم کمی خوشحالم میکنه

ازاینکه یکی که پیشمه رو میخوام حالش خوب باشه و سعی میکنم بخندونمش هم باعث میشه اندکی از خودم راضی باشم...

اینکه الان توی sutech ام و روزهای خوبم داره میگذره هم راضی ام

ولی هنوزم دوست دارم یک بچه ی منزوی باشم:))


پی نوشت:اینکه حانیه رو دوست دارم هم خوشحالم میکنه...شماها اسمش رو بزارید خودشیفتگی:دی


*میخوام پروفایلمو عوض کنم...


یاعلی....

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

ربیع ماه منه^_^

ربیعتون مبااااااااارکاااااااااا



یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۱
  • ۰

یک عدد بچه ی یک و نیم ساله ازدیروز صبح خونه ی ماعه و هر پنج دقیقه یکبار وَنگ و وونگش باز میره روی هوا...

یکی نیست به این فنچ  بگه آخه بشر،من اگر قرار بود اینجا نعره های تورو گوش بدم که مینشستم توی همون خوابگاه و درکمال آرامش کلم توی گوشی یا لپتاپ بود و بعدش هم با دوستام میرفتم و از شیراز و مکان های تاریخی و گل وبُتَشو کافی شاپاش لذت میبردم...

پس سر درجیب مراقبتت فرو ببر و هیس شو و بزار از تعطیلات و خونه ی جدید و خونوادم لذت ببرم...

والاع...:|||



یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
واقعیتش این است که این اولینش بود...
یعنی اولین سال بود و اولین ها همیشه بخاطر می مانند و من ازدیشب کلی ذوق زده طور منتظراولینش بودم...
ازخواب که بیدارشدم هیچ حسی نداشتم وتا سلف هنوز هم بیخیال اولینش بودم...راستش را بگویم این است که ازامروز صبح که فهمیدم جلوی یادمان شهدای هسته ای تریبون آزاد است،منتظربودم که بروم سلف ونمازم را بعدش بخوانم و بروم جلوی یادمان تا ببینم چه میشود...
خب یک دختر 18 ساله که اولین سال دانشگاه آمدنش باشد و کمی زیادی عاشق سیاست و بحث های سیاسی باشد وتوی دانشگاهی باشد که تقریبا تمام جَوَش سیاسی است،حق دارد که منتظر همچین تریبونی باشد...آن هم برای اولین بار...
تا رفتیم سلف جمعیت را که دیدیم فهمیدیم خبریست و غذارا که دیدیم،متوجه شدیم که بعله...
نه تنها غذای موردعلاقه ی من بلکه یک عدد دلستر و دنت بیسکوییتی که جزو چرت وپرت های دوست داشتنی من است را باشور و شوق(!!!) به دانشجوها میدادند...بالذت غذای خود را میل نمودیم و رفتیم که به تریبون برسیم...
نمازم را خواندم و رفتم جلوی یادمان شهدای هسته ای که برسم پیش اکیپ خنگولانه مان و ببینم توی این تریبون به اصطلاح آزاد چه چیزی قرار است نطق کنند اساتیدِ به اصطلاح انجمنی ها...حالا هر انجمنی میتواند باشد...
جایتان خالی...تخمه میخواستیم که بنشینیم و بحث های جناح هارابالذت تمام تماشاکنیم...کلی خندیدیم وکمی دست زدیم و توی هوای یخ به خود میلرزیدیم و داشتیم از اولینمان لذت میبردیم...
اولینمان باهمین تریبون،اولین جالبی بود و دوستش داشتیم...حداقلش من دوستش داشتم...
یک چیزهای دانشگاه دارد میاید دستم...یک چیزهایی راهم دارم یاذ میگیرم...
حانیه ی 18 ساله ی  این روزهایم با حانیه ی18 ساله ای که فکرمیکردم فرق میکند کمی...
به گمانم دارد بزرگ میشود...:)


یاعلی...
  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۱
  • ۰

هر دختری به یک "داداش" نیاز دارد...


پی نوشت:قرار بود "محمدهادی"باشد...:)


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

اربعین پارسال یک دختر کنکوری بودم که توی اوج بیماری غلت میزد وتمام محرم و صفررا توی حال وهوای کربلا بود و آرزویش کربلا بود..

یک دخترکنکوری بودم که وقتی مامان میخواست صبح اربعین برود خانه ی خانم"غین"روضه گفتم صبرکندکه باهاش بروم...

اربعین پارسال هیچی نداشته باشد تاظهرش جوری بود که هرکاری میکردم اشکم بند نمیامد...

لیلاسادات کربلا بود

روزهای اول دوستی من ولیلاسادات بود و توی یکی از موکب ها میرفت کمک میداد وهرشب آمار اوضاع آنجارا میداد

حالا حال من را فرض کتید به علاوه ی تمام شعرها وپیام هایی که توی آن گروه لاین میفرستادند...

توی مجلس خانم"غین"زنه میگفت زینب...نمیشد نفس بکشم

میگفت عباس...نمیشد نفس بکشم

میگفت علی اکبر...یاد محمدافتادم...محمد هنوزچهلمش نشده بود

میگفت کربلا...حالی نماند...

اربعین پارسال هرچه نداشته باشد حال خوب داشت...که تا زیارت عاشورا نخواندم آرام نگرفتم...

اربعین امسال ولی قرار است با "میم" برویم شاهچراغ...برویم که حالمان خوب شود...بروم که بگویم دلم برای حرم خواهرتان پرمیزند وقم لازمم وازقم مشهدرا طلب کنم وازمشهد برات کربلا بگیرم...

ازاربعیم پارسال تا اربعین امسال خیلی چیزها عوض شده،حانیه هم خیلی بیشترازخیلی فرق کرده ولی آرزوهمان آرزوست...همان کربلایی که بر دلم ترسم بماند آرزویش...


پی نوشت:آقا!!!اربعین امسال همه رو طلبیدی پای پیاده بیان حرمت...ما لایق نبودیم فقط؟؟؟


میشه دعامون کنید...

یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
آن روز که حالم بد شد ورفتم زیر سرم
شبش که مامان زنگ زد و ماجرارا برایش گفتم،بعد ترش که زنگ زدم و مامان تا صدایم را شنید پرسید چه شده گفتم میخواهم بیایم
قرار بود هفته بعدش بروم ولی دلتنگی امان نمیداد و میگفتم الا و بلا باید همین هفته بیایم...حالا این هفته همه قرار مسافرت گذاشته بودند ومیدانستم اگربروم باز توی راهیم و رنگ خانه را نمیدیدم و قرار بود بیلیط را هم برای مقصد آنها بگیرند که بروم آنجا
ولی میخواستم بروم که یکهو...
یکهو "ح"جانکم زنگ زد که هرچی بابا دارد زنگ میزند و میپرسد وسرچ میکند تا جمعه تمام پروازها پراند...
هرچی لیست چارتر را نگاه میکردیم و اینها انگاری خدا نمیخواست این هفته بروم...
آخرش دلم که آرامتر شد،زنگ زدم به مامان و توی همان قربون صدقه های مادر دختری گفتم مامان همان هفته ی بعد...
فردای همان روز ساعت 8 صب بابا زنگ زد که برای سه شنبه ی هفته ی دیگه ساعت 3بعداز ظهر بیلیط را گرفته وازآن موقع سراز پانمیشناسم...
بعد از50 روز رنگ خانواده را وخانه ی جدید را دیدن بلاشک مزه ی نابی دارد...:)


یاعلی...
  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰
+:حانیه کتاب ادبیات نیاوردم
-:(بدون اینکه نگاهش کنم)خب؟؟؟
+:هیچی...بی احساس:|
__________________________
+:حانیه،فلانی رو میبینی،خیلی دوست داشتنیه
-:خب؟؟؟
__________________________
+:حانیه؟؟؟
-:بله؟
+:یبارشد بگی جانم؟؟؟
-:بگو چی میخوای بگی؟
+:توبری خونتون دلم واست تنگ میشه ها
-:خب نشه
+:حااااااااااانیه؟؟؟
-:بلههه؟؟؟خب بیکاری مگه؟؟؟
+:میدونم توعم دلت واسم تنگ میشه،نه؟
-:نه :| بیکارم مگه؟من اونجا فقط به اینکه خونمونم و پیش خونوادمم فکرمیکنم...
+:خیلی بدی
-:میدونم
+:  :||||

_________________________
+:دوست گرام
-:من



یاعلی...
  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۱
  • ۰
این دومین پستی است که امروز میگذارم وازاین موضوع خودم هم متعجبم:دی
امروز که بعدازامتحان با مامان تلفنی حرف میزدیم وطبق معمول میخندیدیم مامان خبر داد که آن اتفاقی که دوماه است منتظرشیم و این اواخر من خیلی پیگیرش بودم درست شده...
خوشحالم:)
همین...


یاعلی...
  • یک عدد هِ جیمی...