ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

ازتوبه یک اشاره،ازمابه سردویدن...

حالا که آمده ایی،چترت رابردار،اینجا بجز مهربانی چیزی نمی بارد...

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۲
  • ۰

فاطمه ازیه ماه قبل کنکور یادداده بود که حانیه:

"الخیر فی ما وقع..."

حالا دقیقا همینه...:)

خداجونم مرسی یه دنیا^___^


پی نوشت:هواموداشته باش سربچه بازی و سوسول بازی غلط انتخاب نکنم...

دل گنده میخوام...:)


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۲
  • ۰

بابا دیشب گفته بود هرچه قدرهم بشوی باز هم تمام زندگی منی...

اما امروزصبح وقتی جفتمان زل زده بودیم به یک مانیتور حس کردم برای تمام سال های داشتنم ناراحت است..

من مثل"ح"جانکم نشدم چیزی که بابامیخواست..

یک سری ارقام باعث شد یک عمرازباباخجالت بکشم...


پی نوشت:داغون داغون داغون...


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۱
  • ۰

مادوتابودیم،ازهمان اول دوتابودیم،18سال است دوتاییم...

کتاب ودفترهایمان دوتابود،بستنی هایمان دوتابود،حتی لباس وکفشهایمان هم دوتابود

سرمان روی یک بالشت بود چون دوتابودیم

شب های تابستان رنگ اتاق رانمیدیدیم،هرکدام ازتوی کمد یک تشک برمیداشت وپهن میکردجلوی تلویزیون و کشان کشان بالشت و پتوراازروی تخت میبردیم جلوی تلویزیون و دوتایی فیلم میدیدیم

هرچه بزرگترکه شدیم هی من وابسته ترشدم وشبیه تر،آنقدرشبیه که حالاهرکی مارامیبیندخیال میکنددوقلوهایی هستیم که باهم مونمیزنیم

تمام سعیم این بودهی شبیه ترش شوم چون ما دوتا بودیم...

حتی آن خیلی اول ها که میگفت میخواهدمهندس کامپیوتربشودهم میخواستم شبیهش بشوم،حتی وقتی پزشکی قبول شد،هم...

ماخیلی باهم بودیم چون دوتابودیم،من بدون اوخیلی کم جاهایی میرفتم چون دوتابودیم...

لباس هایم شبیه لباس هایش بود چون دوتا بودیم

هرچقدر هم شبیهش میشدم بازهم باهم خیلی فرق داشتیم

ازآن فرق های درست،180درجه ای ها

که او یک درسخوان آرام وکم حرف بود و من یک جاهم نمیشدآرام باشم ولی بایدشبیهش میشدم چون ما دوتا بودیم...

حالا کمترازیک ماه دیگر این دوتای مامیشود یکی وآن یکی میرودپی زندگی اش که دونفرشود...

من ولی ازهمان اول هاهم،ازهمان اول هایی که میدانستم بایدتنها شوم هم هی بغض میکردم ویکهوبغلش میکردم

عینهواین لوس های وابسته که فقط یک نفردرزندگیشان دارندوهرلحظه ازازدست دادنش میترسند...

مادوتابودیم و حالا قراراست من تنهابشوم و این تنهایی می ارزد به خوشبختی کسی که نفست به نفسش بنداست و ازآنهاییست که "والله شهربی تومراحبس میشود"

هرچه هم بشود،ماهنوزهم دوتاییم:)

هنوزهم هی هرچه بزرگ ترمیشوم شبیه ترت میشوم و بقول بقیه دوقلوتر:)


یاعلی...


  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۱
  • ۰

مثلا کبوتره...

آخرش من ازدستت میمیرم دختر...

خیلی جدی میگم ...

یبار شد من جدی حرف بزنم تو جدی بگیری؟؟؟


موقتانه طور

یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۱
  • ۰

تو،مال من نیستی که مال من بمونی...

پس برو...



کنار اتفاقای تقریبا خوب این روزا،روزای خوبی نیستن...

تموم میشن...:)


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

یک روزنشست وکلی دعوایم کرد...

سراینکه چراهیچوقت به کسی نگفتم این قلب لعنتی دردمیکند...

سراینکه هروقت دردگرفته گفته ام دردش نقطه ایست و سرخودم شیره مالیده ام که یک عضله است...

بعدفوت محمد،نمیشد کسی به قلبش فکرکند...

که حرف قاف رامیشنود داغ دلش تازه میشودازنبودن محمدوازفوت ناگهانیش...

قلبم خیلی وقت است دردمیکند،سرهرچیزی که میشود دردمیکند...

عصبانی میشوم دردمیکند...

وقتی میشینم وغصه میخورم خیلی دردمیکند...

این نبایددردقلب باشد،یک عضله است که هی میگیرد ووقتی میگیردانقدر دردمیکند که باید مچاله شوم زیرپتو و چشمهایم رامحکم ببندم و به این فکرکنم که یک عضله است و نباید به مامان چیزی گفت...

امروزهم دردگرفت...

دارددردمیکند ومطمعنم بایدیک عضله باشد که گرفته است...

این یک عضله،خیلی وقت است دردمیکند...


پی نوشت:حالم خوب نیست...

بیخیالش


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۱
  • ۰

بایدازبودنم کم کنم...

این جدی ترین تصمیمیه که دارم...

وسست ترین اراده اییه واسش...



روزای خوبی نیستن...

تموم میشه یه روز...


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

وقت هایی که خیلی دلم پرباشد،که سرم توی کارخودم است و یکی یک اپسیلون چیزی بهم بگوید ونفس کشیدنم سخت باشد میرو م  توی اتاق و سرم رامحکم فشارمیدهم به پتویم

جلوی بینی ام گرفته میشود و به چشم هایم فشارمیاید وتندتند وبلندبلند نفس میکشم

انجاست که نفسم به زور درمیاید و تندوتند نفس میکشم و یکهو ازدرد سرم را بلندمیکنم وزار زار گریه میکنم و برای جبران ان نفس هایی که به سختی میامد وهی نفس میکشم و هی اشک هایم سرمیخورند...

روزهای خوبی نیست...


پی نوشت:تموم میشن این روزا:)


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

اوفوبالعهد...

آدم عجیبی نیستم...

میگویند حرف هایم مبهم است اما عجیب نیستم...

یکی هستم که ساعت ها دل میبندد به وعده وقول بقیه و برای شادیش یک جور برنامه میریزداما یکهو میبیند ای دل غافل...

آدم ها باچیزی که توی فکرتواند خیلی فرق دارند...

معیارمهرورزیشان سنگ بودن است و راحت میزنند زیر وعده و وعید وقول وهزارچیزدیگر...به خوش گذرانیشان میپردازند و انگارنه انگارکه دلی داردمیشکند و امثال این چیزها...

هرباربه خودم میگویم:حانیه،بیا و دل بکن ازاین خیال ها و دل نبندبه وعده های بقیه و هی روزازنو و روزی ازنو...


پی نوشت:دلم پربود...

دل پری ام را ببخشید...


یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...
  • ۰
  • ۰

آخر مجلس،بعدازقرآن برسر،وقتی کنارم خالی شده بود و "ح"جانکم آمد پیشم و سرم را گذاشتم روی شانه ی راستش،وقتی مداح از شب ضربت خوردن امام علی میخواند وریز ریز میلرزیدم ازاشک هایی که می آمد،

یکهو شروع کرد و خواند:برمشامم میرسد،هرلحظه بوی کربلا...

آن جا بود که دلم ریخت...

که سرم راازروی شانه ی "ح"جانکم ور داشتم و بردم نزدیک زانوهایم و یکهو هق هقم درآمد و صورتم خیس شد...

آنجابود که گفتم آقا جان:بردلم ترسم بماندآرزوی کربلا...



یاعلی...

  • یک عدد هِ جیمی...